چادرنماز - محمدحسین نجفی
دنیای خیلی بزرگی ست، دنیای چادر نمازت - شعر - محمدحسين نجفی
بسم الله رسید فصل دعاهای مستجاب از تو پر از شکوفه شد امشب بهارخواب از تو تو غنچه های جنونی من آن که می گیرد هزار جام لبالب شراب ناب از تو تو حسن مطلع نوری که دیده خواهد شد هر از هزاره فقط لحظه ای شهاب از تو پر از تلالو و تابنده است ، بی تابم! گرفته است مگر آفتاب تاب از تو؟! عذاب چشم تو نازل که شد خودم دیدم تمام شهر به یکباره شد خراب از تو وضو گرفتی و بعد از تو با پرستوها نشست و گفت چه با آب و تاب، آب از تو و بعد گریه و دیدم به آسمان بردند فرشته های مقرب گل و گلاب از تو عذاب می رسد آن لحظه ای که بردارد خدا نکرده خداوند اگر نقاب از تو بسم الله سلام . غزلی
برای بهترین دلسوز این بیست و چهار سال ... ای گریه
ام دست تو است این بار محکم باش زخم زبان
این و آن را هم تو مرهم باش حیف از تو
است آخر که پیش هر کسی باشی تنها دلم!
دلداده ی گل های مریم باش یک ظرف
خالی هستی و گنجایشت بالاست شادی به
آدم ها نمی آید پر از غم باش حالا که
دیگر هیچ کس همراه با من نیست بعد از
نماز صبح اگر می شد به یادم باش دلخوش به
این بودم که دلدار خودم هستی دلگیرم ای
دل مایه ی دلداری ام هم باش □ از ما
گذشت آخر، بیا دست از سرم بردار عاشق شدن
مال جوان ترهاست، آدم باش! پی نوشت 1
: این غزل چندین بار آزمایش شده و به صورت باور نکردنی ای وقتی که آدم دلش می خواد
گریه کنه و نمی خواد گریه کنه جواب میده . خواستین امتحان کنین . پی نوشت 2
: خوبم . التماس دعا . پوشیده ای
تور عروسی بر تن امشب بر قامت
ات می آید این پیراهن امشب کل می
کشند انگار گرداگردت ای ماه! صدها
هزاران دختر چشمک زن امشب تاب ات
تمام کوچه را بی تاب کرده طوری که
ابیات مرا عطر زن امشب رد می شود
از بس هوا هم دلپذیر است دیگر دعایم
راحت از تیرآهن امشب آخر مبارک
ساعتی گل کرده ای، باز دم کرده
مادر "چایی آویشن" امشب لختی
بفرما پیش من تا گل کند حرف تبریک
دارد اینهمه گل کردن امشب □ بدر است و
من دیوانه خواهم شد دوباره آری دلم
قرص است و چشمم روشن امشب ادامه
مطلبم یه سری درددل دارم که خیلی هم مهم نیست. به نام
خدا میروم
امشب اگر بال و پرم را بدهید کفش های
همه جا در سفرم را بدهید راه بسیار
درازی ست ، معطل نکنید راهی ام ،
راهی ایلم ، کهرم را بدهید چندتایی
غزل کامل و ناکامل بود با خودم
آنچه که باید ببرم را بدهید حاضرم پیش
شما گریه کنم تا که شما گریه کودکی
ام را - هنرم را - بدهید ای که تقصیر
شماهاست من عاشق شده ام باید
امروز جواب پدرم را بدهید! از خدا بی
خبرم لطف کنید و به خدا خبر اینکه
از او بی خبرم را بدهید محمدحسین
نجفی کهر : اسبی
به رنگ کهر . رنگ سرخ مایل به تیره روزی به نام
روز کارگر . خیلی جالب است و جالب تر این که فقط روزی به نام روز کارگر داریم . بماند
که چه روزهای دیگری هم داریم . و اما غزلی برای کارگرها: ای
"سحرخیز تر از سحر"ها ای شما
بهترین پدرها کاشکی سد
معبر نبودید پیش چشمان
ما رهگذرها سال ها
مانده بر شانه هاتان جا به جا
جای زخم تبرها اینهمه
عشق دارید و خالیست جایتان در
میان خبرها خورده در
لیست های اداری روی اسم
شما ×ضربدر×ها چون در این
سالهای سیاسی سر نبودید
در بین سرها حال من را
نبینید من هم - - کارگر
بوده ام پیشترها دیده ام
درد را همچنان که - - زرد را
بر تن رفتگرها سستی شعر
من را ببخشید ای فدای
شما کارگرها پی نوشت
یک : ایام فاطمیه است و این یعنی همه جا مثل همان روزهاست . پی نوشت
دو : محض یادآوری خاطرات هم که باشد بد نیست : نامه ای
از برادرم رسید، لبریز از مهر و سرشار از خبرهایی که خوابشان را می دیدم: "برف
کوه هنوز آب نشده است. به آب چشمه دست نمی توان برد. ماست را با چاقو می بریم. پشم
گوسفندان را گل و گیاه رنگین کرده است. بوی شبدر دوچین هوا را عطر آگین ساخته است.
گندم ها هنوز خوشه نبسته اند. صدای بلدرچین یک دم قطع نمی شود. جوجه کبک ها، خط و
خال انداخته اند. کبک دری در قله های کمانه، فراوان شده است. بیا، تا هوا تر و
تازه است، خودت را برسان. مادر چشم به راه توست. آب خوش از گلویش پایین نمی
رود." نامه
برادر با من همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی! آب جیحون فرو نشست؛ ریگ
آموی پرنیان شد؛ بوی جوی مولیان مدهوشم کرد. فردای همان روز ترقی را رها کردم. پا
به رکاب گذاشتم و به سوی زندگی روان شدم. تهران را پشت سر نهادم و به سوی بخارا
بال و پر گشودم. بخارای من ایل من بود. "قسمتی
از ایل من بخارای من اثر محمد بهمن بیگی" سال پیش
همین موقع ها بود . روحش شاد . پی نوشت سه
: بین ما فاصله ای نیست بجز چند بهار - دل من ساکن اینجاست به هرجا بروم - التماس دعا بسم الله حیف است زمین
گیر شوی رود نباشی - دریا - که خدا
خواسته ات بود نباشی برخیز و بزن
نعره و بشتاب که تنها - - آبی که خودش
را به گل آلود، نباشی رودی که سر
آخر دو قدم مانده به دریا در خواب
زمستانی اش آسود، نباشی مقصد لب
دریاست نه مرداب زمین خوار - مرداب؟! -
همان جا که بنا بود نباشی مرداب به آغوش
خودش می کشدت آی ای رود زمین
خورده اگر زود نباشی می ترسم از
این پس نتوانی که بیایی امروز اگر در
پی "موعود" نباشی برخیز پسر! خانۀ
دریا نه همین جاست حیف است زمین
گیر شوی رود نباشی محمدحسین نجفی فروردین نود پی نوشت : دیریست
دلم در هوس رفتن از اینجاست - التماس دعا بسم الله یک مشت غزل در
چمدان سفرم ریخت مادر، که دلش
آب شد و پشت سرم ریخت برگشتم از
آنجا و دلم پیش کسی ماند با آمدنم اشک
– غرور پدرم – ریخت آری همه ی
شوکت هر ساله ی یک مرد – تا گفت خدا
یار تو باشد پسرم – ریخت آن روز که
اشکم به تسلای من آمد . . . فهمید که از
راز دلش باخبرم . . . ریخت آخر چه کسی
بود که از اول عمرم آه اینهمه دل
اینهمه دل دور و برم ریخت؟! ای شهر!
ببخشید پر از اشک شد این شعر من آمده بودم
که دلم را ببرم . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . ریخت همین ششم
اسفند! پی نوشت ها : ·
زندگی سخت
نیست مگر نه؟! ·
همه حرف ها را
نمی شود گفت مگر نه؟! ·
پیام تبریک
همراه اول قوز بالای قوز است مگر نه؟! ·
ترجمه یکی از شعرهایم
اینجاست
. با تشکر از آقای محسن کریمی راهجردی . ·
از همگی تان ممنونم!
مگر نه؟! ·
پی نوشت نوروز
: بسم الله سلام . می خواستم برای نوروز پستی
جداگانه داشته باشم ولی نشد . می بخشید . سال خوبی داشته باشید . خدانگهدار تا بعد
از نوروز . یا محول الحول و الاحوال - حول حالنا
الی احسن الحال به نام خدا تقدیم به اون روزایی که دو سال بیشتر نداشتم یعنی حدود بیست و دو سال پیش! سیاه چادر گم شد همه "تفنگ سرپر"هامان رفتند کجا "بزن بهادر"هامان؟! عمرا که میان شهر پیدا بکنیم یک رنگ تر از "سیاه چادر"هامان زنبیل دفترچه شعر خواهرم یادم نیست آقا! به خدا برادرم یادم نیست این ها همه یکطرف ، من از هفته پیش زنبیل سفید مادرم، یادم نیست شهر کم اشک مرا به گونه ام جاری کن قربان تو ام ، برای من کاری کن من هم پدر و برادرانی دارم ای شهر! ، بیا و آبرو داری کن برگرد به سمت کوه های لاله برگرد به آغوشی هزاران ساله برگرد حدود ساعت ده بود دیشب پیامک داد دخترخاله: "برگرد" پستانک من از جنس بهار و پولکم! نیست؟! سکوتی ساده ام! سنجاقکم! نیست؟! به دنبال "خودم" گشتم پریشب تمام گنجه را ، پستانکم نیست!!! و بیست و دو
سال است که دارم به دنبال "خودم" می گردم ... دی ماه هشتاد
و نه – محمدحسین نجفی یا حق . دعا می کنم مثل آن روز ، باران بگیرد مگر خاطرات قدیمیم هم جان بگیرد دلم راستش مانده پیش همان آشنایی – – که هر صبح چادر به سر می رود نان بگیرد از این گوشه آهسته رد می شود با تانی ، مبادا دل شاخه های درختان بگیرد روان می کنم خون پروانه ها را ، به والله – – اگر عطر پیراهنش را خیابان بگیرد نشد ماه من باشد امشب خدایا! کمک کن یکی ماه را باید از شب نشینان بگیرد □ کجا گریه را سر دهد شاعری خسته وقتی – – دلش ساعت پنج یک عصر آبان بگیرد اگر مثل فرهاد باشد که آخر سرش را ... اگر مثل مجنون که راه بیابان بگیرد ... چه زود آمد امشب زمان خداحافظی شد کسی نیست آیینه و آب و قرآن بگیرد کسی نیست پشت سرم اشک حسرت بریزد دعا می کنم مثل آن روز ، باران بگیرد محمدحسین : دعای باران فراموش نشود . برای خواهرم دوستی هایی که می بینم
دمادم نیستند داد از این هایی که بر وفق
مرادم نیستند دشمنانی را که روزی دوست می
پنداشتم پس چرا در دور بازار کسادم
نیستند؟! آه ... آنانی که گاهی در
هجوم بغض ها سر به روی شانه هاشان می
نهادم، نیستند گاه می خواهم بگویم حرف هایم
را ولی – – دفتر 40 برگ و خودکار و
مدادم نیستند خواستی تا ساده بنویسم نمی
دانم چرا حسن یوسف های باران خورده یادم
نیستند شهر جای خوب و زیبایی ست
اما راستش بعضی از مردم فقط حرف اند،
آدم نیستند پاییز 89 پی نوشت 1 : می دونم که
خوشت نیومد ولی حداقل امیدوارم بدت نیاد . دوستت دارم . پی نوشت 2 : بیت اول تغییر
کرد و بیت آخر اضافه شد. می رفت دور از چشم ها با التهاب آب با عالمی دلشوره و با اضطراب آب از کودکان بدجور دل می برد و می رفت رد می شد از آن دورها با آب و تاب آب چون ساقه های ترد پیچک ، تاب می خورد در ذهن معصومانه ی طفل رباب آب هاجر صفا تا مروه را صد بار طی کرد هر بار می آورد تنها از سراب آب ... □ دل را به دریا زد ، به دریا زد که شاید ... تا لحظه ای پر شد پر از بوی گلاب آب اما گلویی تر نکرد از آب و رد شد – – شرمنده از زیبایی این انتخاب آب برگشت اما راه طولانی شد این بار دیگر دعاهایش نمی شد مستجاب آب! از دست هایش دست شست اما نمی خواست یک قطره حتی کم شود از مشک آب آب □ من جان خود را پای این پیمانه دادم لطفا نریز این قدر خود را بی حساب آب! شرمنده خواهی شد تو از لب های یک مرد فردا شبی در مجلس ختم شراب آب! دلخوش به این بودم که آب آورده ام آه ... کردی تمام نقشه هایم را خراب آب! قسمت نشد تا خیمه برگردم ولی تو فرصت نداری زود راهی شو، نخواب آب! ای کاش می گفتی رفیق نیمه راهی تا رویت از اول نمی کردم حساب آب! □ ادرک اخاک یا اخا ، شرمنده ام کرد اصغر فقط میگفت: آب آب آب ، آب آب1 ... محمدحسین نجفی – محرم 89 1 - از من کسی اما به جز نام تو نشنیده ست – ماهی
فقط میگوید : آب آب آب آب آب آب ... – خانم مژگان عباسلو
ادامه مطلب

| Design By : Night Skin |

